بیخود می شوم از خود
به پیراهنم بوی از یوسف نماند
چشمانم بسته است
بر روی چهار پایه ای می برندم
می خندم
می خندم به هیچکس که همیشه
تنها بود
به مادرم که مرا فرشته ای می دانست
زیر پایم خالیست
ومن بازهم می خندم به هیچکس که
همیشه هیچکس بود
نوشته شده توسط شیرین در یکشنبه 17 تیر1386 ساعت 9:5 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

خواسته بودی از من بدونی
من شیرین هستم
فقط همین
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY